|
آشفته خیال
من تو را دوست دارم، به تو چه؟! | |
|
Parade
ANATHEMA Parisienne Moonlight Imperial
زیبایی حس رحمت، انسان را به فکر وا می دارد همین بس، که انسان زنده است لبریزی از پرواز به عرش، گامهایم در پی هم و همین بس، که من گام برميدارم سهم تو و من، یکی است از خداوند نور همین بس، که سهمی دارم عشق آزادی است، و ما در عطش آزادی و همین بس، که کلام ارزانی شد تا شکوه کنیم و چه با شکوه است، بندگی چنین خدایی و چه با شکوه است، بندگی چنین خدایی Utopia
اینم از یکی از قشنگترین آهنگهایی که من دوست دارم. از ANATHEMA آهنگ One Last Goodbye. البته فقط متن آهنگ هستش، خود آهنگ و نمیدونم میشه گذاشت یا نه. فکر کنم معنیش واضح باشه و نیازی به ترجمه نباشه. One Last Goodbye First Morning
همش تقصیر خودم بود. در عصر ماقبل از روشنایی ستارگان، آنزمان که خدایان عروسکهای زیبا و دلربای خود را برای ستایش خود درست کردند و من را با آنها سرگرم ساختند تا با آنها بازی کنم ولذت ببرم، من نمی بایست گستاخوانه با آنها به پیکار می پرداختم و آنها را یکایک سرنگون می کردم. حتی گستاخی من به حدی رسیده بود که در مقابل خدایان هم ادعای خدایی نموده و گردن سرکشی برافراشته و قصد جانشان کرده بودم. در این هنگام خدایان جایگاه خود را که در خطر می دیدند تصمیم گرفتند تا از قدرت من بکاهند به همین دلیل فرمان دادند تا بدنم را باشمشیری به دو نیم تقسیم کنند، و داستان جدایی من و تو از اینجا آغاز شد. Radio c.s.p.l
و تو آيا هميشه اينقدر مهربونى؟ و يا فقط جلو آيينه اينطورى هستى؟ Roch
من آن موجم که آرامش ندارم
۱۳۸٦/٢/٢٤ | ۱٢:٤۳ ق.ظ
به آسانی سر سازش ندارم هميشه در گريز و در گذارم نمی مانم به يکجا بی قرارم سفر يعنی من و گستاخی من هميشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحل و ناديده ديدن به پرسش های بی پاسخ رسيدن من از تبار دریا از نسل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست در انتظار من نیست صدای زنده بودن در خروشم به ساحل چون می یایم خموشم به هنگامی که دنیا فکر ما نیست برای مرگ هم در خانه جا نیست اگر خاموش بشینم روا نیست دل از دریا بریدن کار ما نیست من از تبار دریا از نسل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم.. Judy Abbott
رنج، آوردگاهی است كه جوهر وجود انسان را از غیر او جدا میكند. شهید آوینی Nice Morning
اگر ميتوانستی از خدا يک چيز بپرسی، چه میپرسيدی؟ Rising
. . . حالا بوی نی نار مادرم می آید بوی حنا، هفت سالگی، سوال، سفر، ستاره میخواهم به بوی ریواس و رازیانه بیاندیشم به بوی لحن الکن فتیله و فانوس به رنگ پونه و پسین کوه میخواهم به باران، به بوی خاک، به اشکال کنار جاده بیاندیشم به سنگ چین دود اندود اجاق ترنج، ترانه، لچک، کودری، چلواری سپید، بخار نفسهای استکان، طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای، نی، نافله، نای و دق الباب باد بر چهارچوب رسواترین رویاها . . .
سید علی صالحی Symposium
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
Nothing
گفتم ای پیر جهاندیده بگو.. از چه تا گشته بدینسان کمرت!؟ مادرت زاد باینصورت زشت؟.. یا که ارثی است ترا از پدرت!؟ ناله سرداد که فرزند مپرس سرگذشت من افسانه پرست آسمان داند و دستم که چسان کمرم تا شد و تا خورده شکست! هرچه بد دیدم از این نظم خراب همه از دیده قسمت دیدم.. فقر و بدبختی خود در همه حال با ترازوی فلک سنجیدم! تن من یخ زده در قبر سکوت! دلم آتش زده از سوزش تب! همه شب تا به سحر لخت و ملول آسمان بود و من و دست طلب! عاقبت در خم یک عمر تباه واقعیات بمن لج کردند.. تا ره چاره بجویم ز زمین کمرم را بزمین کج کردند! Dust & Dream
جاده های خاکی را خوب به یاد دارم... بادهایی از آینده در اطرافمان وزیدن گرفت ناخدایان آمدند حکایت خود را بازگویند با احساسی چون برگی کاغذ، میان طوفان بخشی از داروندارمان را فروختیم آنگاه بی هیچ استراحتی، سفر به غروب بزرگ راه را آغاز کردیم با خاطرات کودکی در پشت سرمان و احساسات بالنده ای که پیش رویمان آرمیده بودند. برای عزیمت تصمیم خود را گرفته ای هیچ جای بازگشت نیست؟ باید بر پای خود بایستی برخی، ضعیفند و سست تو باید محکم باشی. آیا از عهده اش بر خواهیم آمد؟ آیا یقین داری که اقبال شوم ما در گذشته خواهد ماند؟ باشد، امیدوارم این طور باشد. به من میگویند همه چیز باید دگرگون شود و ایمان داشته باشیم به خود آیا از پسش بر می آییم؟ به تنهایی در این خیابان متروک قدم میزنم گرچه بسیار به دورم از تنها بودن پس میروم از روزی به روز دیگر تا فقط بر پای خود بایستم بار دیگر در راهم برای شغلی که هرگز نیافتم. مردم صحبت میکنند... انگار از تیره آنها نیستم. اعلانی دیده ام که میگوید اینجا کار موجود است. سرزمین مادری ام راترک گفتم... و بهایی پرداختم، سخت گزاف. من، درمانده نیستم فقط به دستی نیازمندم اینها، لحظاتی ست دشوار برای هر انسان. عشق، بیداری یا خواب؟ عشق، بیدارم یا خواب میبینم؟ هیچ وقت نرو این راهیست بس دشواروطولانی چندان که نمی توان گفت ترکم نکن.
The Piper at the Gates of Dawn
سوره نوح به نام خداوند بخشنده بخشايشگر ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و گفتيم: «قوم خود را انذار كن پيش از آنكه عذاب دردناك به سراغشان آيد!» (1) گفت: «اى قوم! من براى شما بيمدهنده آشكارى هستم، (2) كه خدا را پرستش كنيد و از مخالفت او بپرهيزيد و مرا اطاعت نماييد! (3) اگر چنين كنيد، خدا گناهانتان را مىآمرزد و تا زمان معينى شما را عمر مىدهد; زيرا هنگامى كه اجل الهى فرا رسد، تاخيرى نخواهد داشت اگر مىدانستيد!» (4) (نوح) گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (بسوى تو) دعوت كردم، (5) اما دعوت من چيزى جز فرار از حق بر آنان نيفزود! (6) و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدت استكبار كردند! (7) سپس من آنها را با صداى بلند (به اطاعت فرمان تو) دعوت كردم، (8) سپس آشكارا و نهان (حقيقت توحيد و ايمان را) براى آنان بيان داشتم! (9) به آنها گفتم: «از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است... (10) تا بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد، (11) و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد! (12) چرا شما براى خدا عظمت قائل نيستيد؟! (13) در حالى كه شما را در مراحل مختلف آفريد (تا از نطفه به انسان كامل رسيديد)! (14) آيا نمىدانيد چگونه خداوند هفت آسمان را يكى بالاى ديگرى آفريده است، (15) و ماه را در ميان آسمانها مايه روشنايى، و خورشيد را چراغ فروزانى قرار داده است؟! (16) و خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد، (17) سپس شما را به همان زمين بازمىگرداند، و بار ديگر شما را خارج مىسازد! (18) و خداوند زمين را براى شما فرش گستردهاى قرار داد... (19) تا از راههاى وسيع و درههاى آن بگذريد (و به هر جا مىخواهيد برويد)!» (20) نوح (بعد از نوميدى از هدايت آنان) گفت: «پروردگارا! آنها نافرمانى من كردند و از كسانى پيروى نمودند كه اموال و فرزندانشان چيزى جز زيانكارى بر آنها نيفزوده است! (21) و (اين رهبران گمراه) مكر عظيمى به كار بردند... (22) و گفتند: دست از خدايان و بتهاى خود برنداريد (به خصوص) بتهاى «ود»، «سواع»، «يغوث»، سخللّهيعوق» و «نسر» را رها نكنيد! (23) و آنها گروه بسيارى را گمراه كردند! خداوندا، ظالمان را جز ضلالت ميفزا!» (24) (آرى، سرانجام) همگى بخاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش دوزخ وارد گشتند، و جز خدا ياورانى براى خود نيافتند! (25) نوح گفت: «پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! (26) چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمىآورند! (27) پروردگارا! مرا، و پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند، و جميع مردان و زنان باايمان را بيامرز; و ظالمان را جز هلاكت ميفزا!» (28) |
Submits, comments, suggestions are welcomed at h.e_pb@yahoo.com
